مسیح محبت است
مرد جواني به نزد استادي ميرود و به او مي گويد: "استاد من مي خواهم شاگرد شما بشوم تا بتوانم مسير بازگشت به سوي خدا را پيدا کنم". استاد نگاه عميقي به مرد جوان ميکند و مي گويد: "به نظر ميرسد براي تعليم دادن تو طلاي زيادي لازم است." مرد جوان مي گويد: "ولي استاد من طلا ندارم." و استاد پاسخ مي دهد که برو و طلا پيدا کن. بنابراين مرد جوان وارد ميدان زندگي شده و سالهاي سخت و طولاني را تلاش مي کند تا طلاي کافي براي استادش به دست آورد. نهايتاً روزي دستاوردهايش را به نزد آن مرد حکيم برده و در پيش پاي او مي گذارد. استاد دانا نگاهي به مرد جوان مي کند و او را پير تر ازآخرين باري که ديده بود مي يابد و متوجه مي شود که سالهاي بسيار سختي را در تلاش بوده است: "من نيازي به اين طلاها ندارم زيرا هرگاه اراده کنم برکات خداوند را در آغوش خواهم گرفت". مرد جوان با شگفتي شروع به شکايت مي کند و اين چنين مي گويد که او صرفاً تعاليم استاد را اجرا کرده است. ولي پيرمرد اجازه ادامه اعتراضها را به او نمي دهد و مي گويد: "اگر در طي تلاشهايي که براي بدست آوردن اين طلاها انجام داده اي، چيزي نياموخته باشي من نيز نمي توانم چيزي به تو بياموزم."
.......................................................................................................................................................................................
درست است، زندگي شرکت در کلاس درس است و به هر کدام از ما درسهايي که لازم داريم را مي دهد. يک کلاس خصوصي!. در نهايت به اين درک مي رسيم که خود زندگي استاد و راهنماي ما براي رسيدن به مقصود است. ما هر لحظه در حال تجربه حضور در اين کلاس هستيم و درسها و نکات هيچ وقت متوقف نمي شوند. اين ما هستيم که مي توانيم نکات و درسها را در همين اتفاقات معمولي زندگي ببينيم. براي همين است که استادان بزرگ انسان را به درگيري با مسائل روزمره زندگي دعوت مي کنند. مي توانيم درک کنيم علت اينکه در اين شرايط خاص هستيم اين است که بودن در اين شرايط خاص باعث بوجود آمدن درسهايي خاص که شخصاً به آن نياز داريم مي شوند. منتهي ما بيشتر غرق در جنبه ظاهري قضايا شده و اصل ماجرا را فراموش مي کنيم، مثل بيننده فيلمي که خود را بازيگر فيلم حس مي کند. به راستي آيا به زندگي و حوادث به ظاهر پيش پا افتاده آن با چشمي باز به روي حقيقت نگاه مي کنيم يا طبق خوش آيند و ناخوشايندهاي ذهني مان عکس العمل نشان مي دهيم. براي يکبار که شده به يکي از اين اتفاقات دقيق شويم، شايد خداوند چيزهايي براي گفتن داشته باشد!
.......................................................................................................................................................................................
درست است، زندگي شرکت در کلاس درس است و به هر کدام از ما درسهايي که لازم داريم را مي دهد. يک کلاس خصوصي!. در نهايت به اين درک مي رسيم که خود زندگي استاد و راهنماي ما براي رسيدن به مقصود است. ما هر لحظه در حال تجربه حضور در اين کلاس هستيم و درسها و نکات هيچ وقت متوقف نمي شوند. اين ما هستيم که مي توانيم نکات و درسها را در همين اتفاقات معمولي زندگي ببينيم. براي همين است که استادان بزرگ انسان را به درگيري با مسائل روزمره زندگي دعوت مي کنند. مي توانيم درک کنيم علت اينکه در اين شرايط خاص هستيم اين است که بودن در اين شرايط خاص باعث بوجود آمدن درسهايي خاص که شخصاً به آن نياز داريم مي شوند. منتهي ما بيشتر غرق در جنبه ظاهري قضايا شده و اصل ماجرا را فراموش مي کنيم، مثل بيننده فيلمي که خود را بازيگر فيلم حس مي کند. به راستي آيا به زندگي و حوادث به ظاهر پيش پا افتاده آن با چشمي باز به روي حقيقت نگاه مي کنيم يا طبق خوش آيند و ناخوشايندهاي ذهني مان عکس العمل نشان مي دهيم. براي يکبار که شده به يکي از اين اتفاقات دقيق شويم، شايد خداوند چيزهايي براي گفتن داشته باشد!
مسیح محبت است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 17:45  توسط Armen.Jakseon
|
